تبليغاتX
از هر گلي رنگي
حرف هاي من و تو

زل زد تو چشام.

ازش خواستم حرف بزنه...

 اما اون...

 می خوام بمیری.هرچه زودتر، بهتر.من از تو بزرگترم. پس من باید زنده بمونم. در مورد من چی فکر می کنی ها؟ فکر کردی می تونی کوچکترین آسیبی بهم بزنی؟ نه، خوش خیالی. این منم که باید در موردت تصمیم بگیرم. چون من از تو قویترم. مغزمم بهتر از تو کار می کنه.

چرا ساکتی؟ حرفی نداری که بزنی؟ نگام نکن. یا حرف بزن یا همین الان بمیر.

خواست فرار کنه. پاشو گرفتم و زمینش زدم. باید به من می گفت چرا این کار رو باهام کرده.باید توضیح می داد.

بازم قصد فرار کرد. این دفعه پاشو محکم گرفتم و کشیدمش. از جا کنده شد. اما اون حتی گریه هم نکرد. فقط نگام کرد.

دیگه خیالم راحت شد. نمی تونست فرار کنه. همش تلوتلو می خورد. به پشت افتاد. دست و پایی زد و برگشت. نگام کرد.

بالهاشو باز کرد و از لای پنجره نیمه باز اتاق رفت. تا خواستم بهش برسم، فرار کرد.

یه پای اون زنبور پیش منه. شاید یک روز واسه گرفتنش بیاد.

اون وقت حتما دلیل این نیششو بهم میگه...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت   توسط شادي   | 

زمزمه‌ی خیال

سبیل‌هایش دهان بزرگش را پوشانده بود. درست مثل یک لباس سفید که پاره شده و پینه‌اش کرده‌اند. آن هم با نخ سیاه که چندین بار از یک نقطه رد شده باشد. شاید این حُسنی است برای بعضی مردها که دهان بزرگشان را با سبیل می‌پوشانند.

ورق زدم       جای خالی آب هم پُر شده از مشتریهای کوچک سیاه که با پاهای بزرگتر از بدنشان به دنبال چیزی می‌دوند. شاید مانند پیرزن همسایه آرامشی را در لابلای چین‌های پیشانی حوض می‌جویند.

آن‌طرفتر، مورچه‌ها دور چیزی را گرفته‌اند. آن‌قدر زیاد هستند که نمی‌شود جسم زیر پایشان را تشخیص داد. تا انگشتم را نزدیکشان بردم همگی فرار کردند. خدای من این چه کاری بود؟ آنها یک مگس را طعام خود کرده‌اند. آن را خوشمزه‌تر از خون می‌دانند! نمی‌دانم!

ورق زدم        برای بچه‌اش زمزمه می‌کرد: باز باران با ترانه...

و صدای مهربانش چه زیبا کودکش را به خواب سپرد.

چند لحظه پیش که پشت میله‌های انفرادی خانه‌اش حیاط ما را رصد می‌کرد، وسط همه هیاهوها صدایم زد و گفت: بیا...دانشگاه بهتر است یا بچه‌داری کردن؟ عجب سؤالی!!!

می‌گویند کل دنیا برای ما آدما  ساخته شده. یک نفرخاصیت مگس را بگوید. جز این است که اگر قصد کنی چرتی بزنی از آن بالا چرخی بزند و مستقیم بیاید و دماغ مبارک را فرودگاه امن خود قرار دهد؟!

ورق زدم      گفت: می‌دانی سخت‌ترین کار برای فیلم‌نامه‌نویس چیست؟ از او بخواهی که از کلمه تکراری استفاده نکند .

شاید راحت‌تر از کشتن مورچه‌ها با خودکارش است.

باز هم پلک زدم      بعد از رفتن مرد سبیلو باید لکه‌های خون را پاک کنم. مگس‌ها نمی‌گذارند به مورچه‌ها فکر کنم... نه آن بیچاره‌ها هم گناهی ندارند.

همه‌ی اینها به خاطر نذری مادربزرگ است.

 می‌دانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت   توسط شادي   | 

می‌دونی خونه مار کجاست؟

- نه. مگه مارخونه هم داره؟

- آره پس بچه هاش رو کجا می خواد به دنیا بیاره؟

- هر جایی که پاش می‌رسه.

- نه من می خوام خونه مار رو بهم نشون بدی.

مادرم می‌گه: همیشه از مار دوری کن. دوست دارم بهش دست بزنم. اما مادرم نمی‌ذاره.

-  آره خیلی خطرناکه نیشت می‌زنه. میمیری.

- می‌میرم؟ این که خیلی خوبه. میرم پیش خدا. یعنی مار من رو می‌فرسته پیش خدا.

- کی میگه میری پیش خدا؟

- مادرم میگه ما که بمیریم میریم پیش خدا.

- میرم پیشش. بهش میگم پاهای مامان بزرگم درد می‌کنه. آتیه مریضه. بابام پول نداره.چشمای عمه ایران نمی بینن.

- صبر کن صبر کن. خدا که خودش همه اینا رو می دونه.

- می دونم. شاید یادش رفته...

- خونه مار کجاست؟

- ...

- مار خونه نداره...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط شادي   | 

در فراسوهای عشق تو را دوست می‌دارم. در فراسوهای پرده و رنگ. در فراسوهای پیکرهایمان.با من وعده دیداری بده!(الف.بامداد)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت   توسط شادي   | 

آدم ها با هم برابرند

اما پولدارها محترم ترند

آدم ها با هم برابرند

اما دخترها پر طرفدارترند

آدم ها با هم برابرند

اما سیاه ها بدبخت تر و سفید ها برترند

البته تبعیضی در کار نیست!

آدم ها با هم برابرند

اما بعضی ها برابرترند!!!

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت   توسط شادي   |